ابزار تلگرام

تیک ابزارابزار تلگرام برای وبلاگ

میلاد حضرت زهرا(س) - تیشه های اشک - پایگاه اشعار مذهبی ، اشعار مداحی، اشعار آئینی
سفارش تبلیغ
صبا

قالب وبلاگ

codebazan

تیشه های اشک - پایگاه اشعار مذهبی ، اشعار مداحی، اشعار آئینی

درباره ما


پایگاه تخصصی اشعار آئینی و مذهبی

نویسندگان

آمار بازدید وبلاگ

بازدید امروز :1009
بازدید دیروز :1297
کل بازدید ها :4868904

در محضر قرآن

سوره قرآن

در محضر شهداء

وصیت شهدا

مهدویت

مهدویت امام زمان (عج)

مطالب اخیر

لینک دوستان

آرشیو مطالب

عاشورا

دانشنامه عاشورا

احادیث موضوعی

حدیث موضوعی
تیشه های اشک - پایگاه تخصصی اشعار آئینی تیشه های اشک - پایگاه تخصصی اشعار آئینی تیشه های اشک - پایگاه تخصصی اشعار آئینی

گلچهره بتی شوخ وش و چابک و چالاک
یغمایی و غارتگر و تاراجی و بی باک

از نیم نگه هوش ربود از سر ادراک
ز ابرو، دو کمان بست و ز گیسوی، دو فتراک

تیر نظرش کرد گذر از دل افلاک
ز افلاک نشینان باز برخاست هیاهو

ادامه مطلب...

نویسنده حبیب در پنج شنبه 93/11/23 | نظر

فضّه در باز کن امروز نگارم خوب است
باغبانم پس در باغ و بهارم خوب است

از چه با هول و بلا چشم به بستر داری
با علی حرف بزن جان بسپارم خوب است

چه کنم این همه از کوثر من خون نرود
مرحم تازه به زخمش بگذارم خوب است
ادامه مطلب...

نویسنده حبیب در چهارشنبه 93/10/24 | نظر

قلم مطهر و صفحه مطهر و تحریر
به آب و تاب کنم وصف آیه ی تطهیر

تو کیستی که همه قاصرند از درکت
چگونه می شود آخر تورا کنم تفسیر

مقابل قدمت جبرییل زانو زد
ز بس جلالیت ذات توست عالم گیر

به پیشگاه شما از خدا پیام رسید
سلام حضرت کوثر... سلام خیر کثیر

قسم به لوح و قلم گر اراده فرمایید
به باب میل شما می خورد رقم تقدیر

میان خانه نشستید و ذکر می گویید
تمام ارض و سماوات غرق این تکبیر

تمام خلق تو را در نقاب و دیده و بس
فقط خدا زخ تو بی حجاب دیده و بس


زمانه ظرف ندارد که تو ظهور کنی
کجا به کوتهی فکر ما خطور کنی

اگر قنوت بگیری میان سجاده
تمام شهر به یک غمزه غرق نور کنی

کلیم خانه ی حیدر! به یک دعای سحر
سرای کوچک خانه شبیه طور کنی

تو بهجت دل مولایی و به یک لبخند
وجود خسته ی او را پر از سرور کنی

فضای کوچه پر از عطر سیب می گردد
زهر دیار اگر لحظه ایی عبور کنی

تو روح عاطفه ایی... گرچه من گنه کارم
مرا مباد ز خود لحظه ای تو دور کنی

غبار راهم و تو سایه ی سرم هستی
چه غم به روز قیامت تو مادرم هستی


ذگر زمان سرور پیامبر آمد
که گاه زخم زبان قریش سر آمد

تو همزبان خدیجه شدی میان رحم
که غم مخور شب تنهایی ات سحر آمد

برزگ بانوی کعبه چقدر تنها بود...
ز دیده های پر از مهر او گوهر آمد

شمیم سیب بهشت از حجاز می آید
نگار ماست غریبانه از سفر آمد

خدا برای علی خلق کرده است تو را
برای شیر خدا بهترین سپر آمد

تمام فخر علی شوهری فاطمه است
خبر دهید به حیدر که همسفر آمد

به روی شانه ی تو بیرق علی برپاست
علی که فاطمه دارد همیشه پابرجاست


کریم شهر علی سفره دار زهرا بود
جمال حق علی...آینه دار زهرا بود

به دست خالی از این خانه سائلی نرود
که در کنار علی خانه دار زهرا بود

قسم به ان زرهی که همیشه پشت نداشت
میان دست علی ذوالفقار زهرا بود

اگرچه نام علی هم ردیف با نمک است
بر این ملیح زمانه نگار زهرا بود

همه زمین و زمان در طواف روی علیست
مطاف روی علی در مدار زهرا بود

حسن کریم و حسین دست گیر عالمیان
همیشه محور این اعتبار زهرا بود

از آن زمان که گل ما به عشق می آمیخت
خدا خدایی خود را به پای زهرا ریخت


خدا به وسعت عرشش تو را معظم کرد
کنیز خویش صدا کرده و مکرم کرد

صدای هر تپش توست ذکر علی
به این صدا همه ی ذکر ها منظم کرد

میان عرصه ی محشر شفاعت همه را
به گوشه ایی ز نخ پادر تو محکم کرد

سپس گشود مسیر ورود جنت را
گروه فاطمیون بر همه مقدم کرد

چکیده ی جلوات تو و علی روزی
حسین گشت و به پا بیرق محرم کرد

برای اینکه بماند همیشه جلوه ی تو
میان قامت زینب تو را مجسم کرد

به هرم آتش دوزخ بسوزد آن دستی
که بین کوچه به یک ضربه قامتت خم کرد

میان آن در و دیوار خون تازه نشست
بلند مرتبه بودی و حرمت تو شکست
***قاسم نعمتی***


نویسنده سائل در جمعه 91/2/22 | نظر

تا آسمانی هست پرواز است بالی هست
در دل امیدی هست تا راه وصالی هست

شکر خداوندی که با تو آشنایم کرد
در سجده می افتم که نورت این حوالی هست

درک مقامات تو و ذهن بشر ، هیهات
دل خوش به این ماندیم که خواب و خیالی هست

سلمان شدن که نیست ساده ، کار می خواهد
سه قرن اول انتظار خاکمالی هست

تو رحمت محضی و فیضت می رسد دائم
تا که نگاه لطف تو بر این اهالی هست

ما از تو ممنونیم ذره پروری کردی
قابل نبودیم و تو بر ما مادری کردی


سر شب قدری و قدرت را خدا داند
تو سرالاسراری و این را مصطفی داند

خواهد بداند هرکه آثار محبت را
باید که سر اسم پنج اهل کسا داند

حیدر نبود ، هم کفو تو پیدا نمی گردید
شان تو را همتات یعنی مرتضی داند

از انبیا هم عصمت تو هست بالاتر
کی هست که این رتبه ی خیرالنسا داند

اول نمود اقرار ای بانو به فضل تو
هر کس که خود را سائل آل عبا داند

با مهر تو وقتی گره خورده حیات ماست
روز قیامت هم همین برگ نجات ماست


بوی خدا آید ز هر جا بگذری زهرا
وقت عبادت از خدا دل می بری زهرا

وقتی سفر می رفت پیش تو دلش می ماند
تو باعث دلتنگی پیغمبری زهرا

تو ازدواجت با علی امری الهی بود
خوشحال گشتی که برای حیدری زهرا

مریم زمان خود زنی برتر به عالم شد
تو از زنان هر دو عالم برتری زهرا

گویند مردم کاش ما هم فاطمی بودیم
روزی که تو حاکم به روز محشری زهرا

پیش خدا خوش باش جای تو به دنیا نیست
با این کمال اینجا برای روح تو جا نیست


پیش خدا دارای عز و اعتباری تو
ام ابیها ، شاه بیت روزگاری تو

تو حجت الله بر امامان هستی ای مادر
می ماند آدم با مقاماتی که داری تو

وقتی سپر را می فروخت آن روز می دانست
هم بر علی هستی سپر هم ذوالفقاری تو

شیر خدا را باورش کی بود ای زهرا
در هر کجای خانه اش لاله بکاری تو

محشر به هم می ریزد از یک سو حسین بی سر
از یک طرف هم دست عباست می آری تو

بر رشته های چادر تو دست اندازیم
به نوکری ات فاطمه آن روز می نازیم

***رضا رسول زاده***


نویسنده سائل در جمعه 91/2/22 | نظر

ای شکوهت فراتر از باور
ای مقام ات فرا تر از ادراک

وصف تو درک لیله القدر است
فهم ما از تبار «ما ادراک»
*****
کوثری،‌‌ بی کرانه دریایی
ما و ظرف حقیر این کلمات

باید از تو نوشت با آیات
باید از تو سرود با صلوات
*****
آیه در آیه وصف تو جاری است
«فتلقی...»، «مباهله»، «کوثر»

در دل «انما یرید الله...»
در «فصل لربک وانحر»
*****
از بهشت آمدی به هیئت نور
عطر سیبت وزید در هستی

تو گلی ... نه، تو نو بهارِ... نه
تو بهشت دل پدر هستی
*****
پدر و مادرم فدای شما
مادری کرده ای برای پدر

چشم بد دور، چشم شیطان کور
دست تو بود و بوسه های پدر
*****
از بهشت آمدی و روشن شد                  
سرنوشت دل علی با تو

بی تو کم بود در تمام جهان
نیمه ی دیگرش ولی با تو ...
*****
وصف ذات تو و صفات علی
وصف آیینه است و آیینه

غربت و خنده ی تو و دل او
قصه ی گرد و دست و آیینه
*****
خانه می شد بهشتی از احساس
با گل افشانیِ بهاریِ تو

عاطفه با تمام دل می زد
بوسه بر دست خانه داری تو
*****
خانه از زرق و برق خالی بود
از صفا، عاشقی، محبت پر

داشتی ای کلید دار بهشت
پینه بر دست، وصله بر چادر
*****
از بهشت آمدی و آوردی
یازده سوره ی بهشتی را

مصحفِ سر نوشت خود دیدیم
سوره هایی که می نوشتی را
*****
نسل تو نوحِ با شکوهِ نجات
نسل تو خضرِ آسمانیِ راه

جلوه ای از دم تو را دیدیم
در مسیحی به نام روح الله
*****
روز مادر شده دلم با شوق
پر زده در هوای تو مادر

منم و وسعت بهشت خدا
منم و خاک پای تو مادر
*****
آرزو دارم این که بنشینم
لحظه ای در جوار تو اما...

آرزو دارم این که بگذارم
شاخه گل بر مزار تو اما...
*****
آه در حسرت زیارت تو
دل ما آشنای دلتنگی است

حرم دختر کریمه ی تو
شاهد لحظه های دلتنگی است
*****
روز مادر شده به محضر تو
آمدم پا به پای این کلمات

هدیه ی من برای تو اشک است
هدیه ی من برای تو صلوات
***سید محمد جواد شرافت***


نویسنده سائل در جمعه 91/2/22 | نظر

و زمین مثل خیمه گاهی بود
که تمامش پر از سیاهی بود

تو رسیدی و این رسیدن تو
شکلی از رحمت الهی بود

ماه حالا تویی وَ یا خود ماه؟
که خودش هم سر دو راهی بود

ماه؟ زهرا؟ چه می نویسم من
کار من کار اشتباهی بود

تو ببخشم که وصف تو دریا
کاغذ طبع شعر کاهی بود

کاغذم از تلاطمت خیسم
کاش باشم قلم که بنویسم


تا نبودی جهان خیالی بود
سال ها از بهار خالی بود

بی تو حتی وجود هر انسان
مبهم و گنگ و احتمالی بود

همه ی سفره قناعتتان
چند تا کاسه ی سفالی بود

نه بهاری که با علی بودی
همه اش پر ز بی سوالی بود

هر کجایی که می رسیدی تو
برکت از آنٍ آن اهالی بود

عشق را سمت خویش می خواندی
هر زمان آسیاب گرداندی


تویی آنکس که کس نفهمیدش
چشم دنیاییان نمی دیدش

تو نبودی ولی خیالت را
داشت آدم زمان تبعیدش

و تو آن سیب نوبری بودی
که برتی خودش خدا چیدش

ونهالی  رسیده بودی که
خشکسالی رسید و خشکیدش

روزگاری ستاره ها دیدند
ماه افتاد پیش خورشیدش

ماه بودی برای خورشیدی
خوب شد بیش از این نتابیدی

خطبه ات کار نص قرآن کرد
چهره ی شهر را نمایان کرد

خطبه ات جای خود، یهودی را
یک شبه چادرت مسلمان کرد

چه قدر دست های مادریت
گندم آسیاب را نان کرد

چه قدر ظرف آب نیمه شبت
عطش عشق را دو چندان کرد

عشق را پیچ و تاب می دادی
به حسینت که آب می دادی

آنکه با او پر از صفا بودی
تشنه هرگز نبود تا بودی

ساقی ظرف آب نیمه ی شب
راستی کربلا کجا بودی؟

نکند لا به لای آن صحرا
فکر یک تکه بوریا بودی

با همان چادری که خاکی شد
آمدی دست بر عصا بودی

آسمان غرق بیقراری شد
پیکر ماه نیزه کاری شد

***علی زمانیان**


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/2/21 | نظر

پرواز می دهیم که بال و پرت کنیم
معراج می بریم که پیغمبرت کنیم

دیگر بس است خلوت چله نشینی ات
وقتش رسیده است مقرب ترت کنیم

دسته گل قدیمی خود را از این به بعد
دست تو می دهیم که تاج سرت کنیم

حالا نماز شکر بخوان فدیه ات بده
تا صاحب زلال ترین کوثرت کنیم

می خواستیم فرق کنی با پیمبران
می خواستیم  آینه ی دیگرت کنیم

این سیب را بگیر و برای خودت ببر
وقتش شده است فاطمه را دخترت کنیم

شایسته است با پدر فاطمه شدن
از خانواده ی پسری ابترت کنیم

می خواستیم نسل تو زهرا نسب شود
ضرب المثل برای عجم تا عرب شود


خورشید، آفتابی انور فاطمه است
صبحی اگر که هست بدهکار فاطمه است

آیینه اش سه مرتبه خود را ظهور داد
پیغمبر و علی همه تکرار فاطمه است

هر جلوه ای که جلوه ی نوری نمی شود
زهرا شدن  فقط و فقط کار فاطمه است

شام زفاف پیرهن کهنه می برد
این تازه اولین شب ایثار فاطمه است

فردا اسیر دست جهنم نمی شود
امروز هر کسی که گرفتار فاطمه است

زهرا اگر نبود ولایت نداشتیم
گمراه می شدیم و هدایت نداشتیم


زهرا بنا نداشت خودش را بنا کند
می خواست بنده باشد و یا ربنا کند

مثل علی عروج نمازش امان نداد
اصلاً به پای پر ورمش اعتنا کند

تا که مدینه از گل توحید پر شود
کافی است در قنوت خدا را صدا کند

طبق روال هر شب جمعه نشسته تا
قبل از خودش سفارش همسایه را کند

دستی که پیش خانه ی زهرا دراز نیست
در شرع بر جناز ه ی آن کس نماز نیست


او آمد و خزان زمین را بهار کرد
بر شاخه ها شکوفه ی عصمت سوار کرد

آیا بدون مُهر مناجات فاطمه
می شد به سجده کردن خود افتخار کرد؟

وقتی شب زفاف پیمبر رسید و بعد
بین علی و فاطمه تقسیم کار کرد

خوشحال شد تمامی احساس معجرش
وقتی رسول فاطمه را خانه دار کرد

آن هم برای حاجت مسکین شهر بود
روزی اگر ز حادثه میل انار کرد

اخلاص پینه هایش همیشه زبان زد است
از بس که دست فاطمه در خانه کار کرد

وقتی تمام قاطبه ها بی حماسه بود
خود را خمیده کرد ولی ذوالفقار کرد

پس می شود برای عوض کردن زمان
نو آوری فاطمه را اختیار کرد

بی فاطمه که شیعه شکوفا نمی شود
شیعه مرید دشمن زهرا نمی شود


دنیا ندیده است سفر های این چنین
جز در هوای فاطمه پرهای این چنین

دیروز می شدند درختان بدون سر
امروز می دهند ثمر های این چنین

سر می دهیم و منت یاغی نمی کشیم
همواره سر خوشیم به سرهای این چنین

دارد بساط کفر زمین جمع می شود
پیچیده در زمانه خبرهای این چنین

اصلاً بعید نیستکه او رو کند به ما
از مادری چنان و پسرهای این چنین

لبنان مگر چه داشت به جز نام فاطمه
آری عجیب نیست ظفرهای این چنین

دل های ما همیشه پر از یاد فاطمه است
این سرزمین قلمرو اولاد فاطمه است

***علی اکبر لطیفیان***


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/2/21 | نظر

روشن شده است چشم شب از انتظار تو
ای آفتاب، سایه نشین در مدار تو

هر صبحدم به تیرمناجات می شود
چابک ترین غزال اجابت شکار تو

دیگر شگفت نیست مسیح آفرین شوی
گل های مریم اند همیشه کنار تو

باشد فدک به دست تو یا دست دیگری
سبز است باغ های خدا از بهار تو

افطار تو نخواست که انفاق جان دهد
هر چند جان نداشت لب روزه دار تو

گفتی امام نیز همانند کعبه است
ای پاسدار قبله شدن افتخار تو

جوشید در زلالی اندیشه حسن
صلحی که جاری است چنان چشمه سار تو

آری چه خوش نشست در آیینه حسین
تصویری از حماسه خورشید وار تو

جای تو را که هیچ کسی پر نمی کند
زینب مگر هماره شود یادگار تو

آن دست که صلابت روز و شب آفرید
از باغ پر طراوت تو زینب آفرید


دارند عقل و عشق اگر چه جدال ها
گفتند ما کجا و مقام محال ها

صحرا چگونه شوق تو را تاب آورد
وقتی که می رمند به سویت غزال ها

عیسی به گاهواره اگر لب گشوده است
داری به بطن مادرت ازاین کمال ها

گفتی که آب ها همه مهریه تواند
ای روشنای خانه تو از زلال ها

این جا نشد به کنه کمال تو پی برند
یعنی که تنگ بود برایت مجال ها

این قدر خانه ساده مگر می شود بگو
رازی مگر نهفته به قلب سفال ها

جبرییل هم برای تسلی خاطرت
بر خاک می نهد به کنار تو بال ها

با واژه ها مقام تو معنی نمی شود
نتوان به بی مثال رسید از مثال ها

ماییم و مدح روح به جان ها روان شده
آن قبل آفرینش خود امتحان شده


هر حاتمی که دامن احسان گرفته بود
از دست پر کرامت تو نان گرفته بود

تا پا نهاد تور تو در خانه علی
آیینه تو جلوه دو چندان گرفته بود

آری یهودی از تب خورشید چادرت
عطر هزار سائقه ایمان گرفته بود

خورشید بود خیس خجالت که هر سحر
در آسمان چشم تو باران گرفته بود

عمرت کمی بلندتر از سوره تو بود
آن هم در ابتدای تو پایان گرفته بود

سجاده دید پای ورم کرده تو را
از بس تب عبادت تو جان گرفته بود

بر جانماز خویش اگر سایه می کنی
اول دعا چقدر به همسایه می کنی


از بس که روشن است طلوع پگاه تو
خورشید ذره ای ز خیل سپاه تو

از خاطرات شعب ابی طالبت بگو       
آن جا که بوی درد شکفته است پگاه تو

خیره شده است دیده کروبیان عرش
وقتی که نور می دمد از سمت ماه تو

آری دو بیت در غزل صائب آمده است
آن شاعری که نور گرفته است از نگاه تو

بوی گل از ادب نکند پای خود دراز
درسایه گلی که بود خواب گاه تو

فردا چه خاک های ندامت به سر کند
امروز هر دلی که نشد خاک راه تو

آری نداشتی تو بدون علی نظیر
شایان کوثر است شود همسر غدیر


دریا به یاد نور تو در امتداد بود
صحرا به شور و شوق تو در گرد باد بود

شب های جمعه این دل زائر به کربلا
با شوق عطر سیب حضور تو شاد بود

حتی دمی که خواستی از مرتضی انار
انفاق آن به سایل مسکین مراد بود

در مزرع تو امر به معروف دانه داشت
در باغ تو شکفته ترین گل جهاد بود

حتی میان آینه خطبه های تو
تصویرهای روشنی از اتحاد بود

مادر برای امت اسلام بوده ای
آن سان که وصف ام ابیها به یاد بود

از یازده ستاره ات امت امام یافت
این گونه بود دین خدا انسجام یافت


جز مهر انتظار ز جانان نمی رود
آری کرامت از دل باران نمی رود

آن دل که با ولای علی عهد بسته است
جز در ره ابوذر و سلمان نمی رود

یاد حضور روشن فرزند آفتاب
ازکوچه باغ های جماران نمی رود

با آن که می رود ز دل آنکه ز دیده رفت
هرگز ز سینه یاد شهیدان نمی رود

دشمن اگر چو ابهره آید به معرکه
پیروز از میانه میدان نمی رود

لطف تو بود و غیرت فرزندهای تو
از یاد ما حماسه لبنان نمی رود

تا جان به آستانه توحید برده ایم
چون ذره ایم و بهره خورشید برده ایم

***حجت الاسلام والمسلمین جواد محمد زمانی***


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/2/21 | نظر

نشسته ام بنویسم که بال یعنی تو
عروج کردن سمت کمال یعنی تو

نشسته ام بنویسم تصورت، هیهات
فراتر از جریان خیال یعنی تو

محبت تو همان آیینه است و مهرت آب
تو آب و آینه ای پس زلال یعنی تو

ز برگ های تو بوی رسول می آید
گل محمدی بی مثال یعنی تو

مسیر رد شدنت را کسی نگاه نکرد
جمال زیر نقاب جلال یعنی تو

تو نور و نورٌ علی نور و خالق النوری
تو از تصور خاکی نشین ما دوری


تو آن دعای رسولی که مستجاب شدی
برای خانه ی خورشید آفتاب شدی

یگانه دختر احمد شدن مراد نبود
برای ام ابیهایی انتخاب شدی

تو مرتضی نشده این همه صدا کردی
تو مصطفی نشده صاحب کتاب شدی

علی به پای تو شد ذره ذره آب و سپس
تو هم به پای علی ذره ذره آب شدی

تو عادلانه ترین فیضی و دو تا نه سال
نصیب روح نبی و ابوتراب شدی

تو آفتاب رسولی و آسمان علی
تو روح سینه ی پیغمبری و جان علی


شب سیاه بگیرد تمام دنیا را
اگر ز خلق بگیرند نام زهرا را

هزار سال به جز آستانه ی کرمت
نبرده ایم در خانه ای تمنا را

ز روی عاطفه خوابت نمی برد شب ها
اگر روا نکنی حاجت گداها را

قرار نیست به نان مدینه لب بزنی
ز سفره ات نگرفتند رزق بالا را

برای آن که مقام تو را نشان بدهند
نموده اند فراهم بساط فردا را

دل رسول خدا را اسیر درد مکن
مگیر از سخن خویش لفظ «بابا»را

بگو پدر که نبی را حیات می بخشی
ز درد و غصه دلش را نجات می بخشی 


زمین بدون نگاهت تب بهار نداشت
شبیه کوه بلندی که آبشار نداشت

بعید نیست ببخشی همه قیامت را
نمی شود ز تو این گونه انتظار نداشت

دعای پشت سر تو مراد مولا بود
و گر نه هیچ نیازی به ذوالفقار نداشت

بهشت، منزل توست این همه طلب دارد
و گر نه هیچ کسی با بهشت کار نداشت

دوازده نخ وصله به چادرت دیدند
به ساده زیستیت عمر روزگار نداشت

همه جهیزیه ات بود چند ظرف گلین
تجملات برای تو اعتبار نداشت

شب عروسی خود یاد قبر افتادی
شکوه رخت نوات را به سائلی دادی


بهشت هستی و عطر معطری داری
همیشه آب و هوای مطهری داری

به نیمی از نفست انبیا بزرگ شدند
تو از قدیم دم ذره پروری داری

صحیفه ی تو تماماً تنزل وحی است
از این لحاظ تو قرآن دیگری داری

یتیم مکه بدهکار مهربانی توست
تو گردن پدرت حق مادری داری

یگانه علت غایی خلقتی زین رو
تو با تمامی خلقت برابری داری

ظهور ظاهرت انسان و باطنت حوراست
ولایتی که تو داری ولایت کبراست

نبینم از نفست آه آه می ریزی
شبیه برگ گلی گاه گاه می ریزی

تو دست و سینه و پهلو می آوری داری...
به پای شیر خدایت سپاه می ریزی

میان این همه درگیری ای شکسته غرور
به دست بسته ی مولا نگاه می ریزی

چه قدر فکر حسینی به فکر گودالی
چه قدر اشک بر این بی پناه می ریزی

صدای کشته ی گودال را بلند مکن
به گیسویی که کف قتلگاه می ریزی
***علی اکبر لطیفیان***


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/2/21 | نظر

دری به سمت حیاط تجلی اش وا کرد
سپس نشست و خودش را کمی تماشا کرد

و آن همه عظمت را کمی به نور کشید
و نور را به تجسم کشید و انشا کرد

سپس واشرقت الارض و سما نوشت
و بر زمین و زمان آیه آیه املا کرد

و بسته شد همه چشمهای ما وقتی
که نور آینه در آینه تجلا کرد

زلال آبی خود را به روی آینه ریخت
تمام مهر خودش را به اسم دریا کرد

باسم نور علی نور ،این الهه نور
فرشته ای شد و بال اراده را وا کرد

سپس به سمت خدایش  پرید و زهرا شد
خدا تجلی خود را به نام زهرا کرد

بگیر دست گدا را بحق ساداتی
بحق فاطمه یا فاطر السمواتی


سلام مادر آئینه های خورشیدی
سلام مادر این  بچه های توحیدی

چگونه سجده گذاریم روز مادر را
که مهر مادریت را به شیعه بخشیدی

اگر نگاه تو افتاده سمت ما حتماً
تو برق شوق علی را به چشممان دیدی

سبد سبد دل ما را به دست سبز خودت
از آسمان شجرهای طیبه چیدی

از آن به بعد اگر چه مزار تو مخفی است
ولی به جز دل ما هیچ جا نگنجیدی

از آن به بعد شعاع ولایتت با ماست
از آن به بعد علی در علی درخشیدی

اگر که کشور ما ایمن است از فتنه
برای اینکه شب راحتی نخوابیدی

به دستهای قنوتت دخیل می بندیم
و چشمه های بلا را به بیل می بندیم


همیشه نان جو سفره ات تبسم داشت
و از صفای همین سادگی تکلم داشت

ولی ملائکه ها هم همیشه می دیدند
که سائل در این خانه نان گندم داشت

به روی دست قنوتت چه پرورش دادی
که این همه کف پایت گل تورم داشت

همینکه روی گرفتی زمرد نابینا
چقدر درس نجابت برای مردم داشت

چهل یهود مسلمان چادر تو شدند
ببین چه معجزه هایی لباس خانم داشت

همینکه خون خدا در رگ تو می جوشید
حسین حسین به روی لبت ترنم داشت

برای حق فدک ایستادی ای بانو
اگر چه پهلوی یاست کمی تالم داشت

بگو که داغ گذارند روی دست عقیل
که باز زنده شود قصه عدالت ایل


به اسم فاطمه هر واژه موشکافی شد
و با وجود تو شعر خدا قوافی شد

تمام خلقت عالم ورق ورق بودند
تو آمدی و کتاب خدا صحافی شد

تو آمدی و نماز هزار پیغمبر
برای آمدنت مثل یک تجافی شد

تو آمدی هزاران رسول می گفتند
رسالت همه انبیاء تلافی شد

تو آمدی و علی داشت دور تو می گشت
و این طواف در عالم عجب طوافی شد

محبت تو برای ملاک خوب و بدی
به روی دست خدا مثل ظرف صافی شد

به رنگ سبز پیمبر بگیر دست مرا
به رسم عطفه مادر بگیر دست مرا


و انبیای الهی که بی بدیل شدند
برای درک شب قدر تو گسل شدند

به هم کلامی تو عده ای کلیم شدند
کنار سفره تو عده ای خلیل شدند

و عده ای به نگاهت عزیز مصر شدند
پیمبران بزرگی از این قبیل شدند

و عده ای که به بال قنوت تو خوردند
به یک دعای تو یکباره جبرئیل شدند

فرشته های خدا هم یکی یکی بانو
به رشته های نخ چادرت دخیل شدند

کمی محبت تو به سنگها زده شد
که سنگها همگی گوهری اصیل شدند

بیا و چشمه ما را کمی زلالی کن
مرا غبار قدوم همین اهالی کن


نشسته ام که به دست آورم نگاهت را
به آسمان بزنم تا غبار راهت را

ز روسیاهی من شب به شرم می افتد
سپید کن شب تاریک روسیاهت را

چقدر گریه برایم نموده ای مادر
بمیرم اینکه نبینم من اشک و آهت را

کدام روضه بخوانیم و باز گریه کنیم
کدام روضه محبوب و دلبخواهت را

چقدر غیرت خورشیدیت شکست آنروز
که ریسمان زده بودند دست ماهت را

میان کوچه تو را می زدند ای مادر
بمیرم اینکه علی دید قتلگاهت را

همان کسی که در آن کوچه ها جسارت کرد
به کربلا کفن پاره پاره غارت کرد
***رحمان نوازنی***


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/2/21 | نظر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
<