ابزار تلگرام

تیک ابزارابزار تلگرام برای وبلاگ

میلادامام حسین(ع) - تیشه های اشک - پایگاه اشعار مذهبی ، اشعار مداحی، اشعار آئینی
سفارش تبلیغ
صبا

قالب وبلاگ

codebazan

تیشه های اشک - پایگاه اشعار مذهبی ، اشعار مداحی، اشعار آئینی

درباره ما


پایگاه تخصصی اشعار آئینی و مذهبی

نویسندگان

آمار بازدید وبلاگ

بازدید امروز :380
بازدید دیروز :1244
کل بازدید ها :5033896

در محضر قرآن

سوره قرآن

در محضر شهداء

وصیت شهدا

مهدویت

مهدویت امام زمان (عج)

مطالب اخیر

لینک دوستان

آرشیو مطالب

عاشورا

دانشنامه عاشورا

احادیث موضوعی

حدیث موضوعی
تیشه های اشک - پایگاه تخصصی اشعار آئینی تیشه های اشک - پایگاه تخصصی اشعار آئینی تیشه های اشک - پایگاه تخصصی اشعار آئینی

دل من با حسین می باشد
ذکر من یا حسین می باشد

کار با من ندارد هیچ کسی
صاحبم تا حسین می باشد

پی کارم به عرصه ی محشر
صبح فردا حسین می باشد

ما مقامات عشق فتح کنیم
تا که با ما حسین می باشد

اولین حرف کودکان بعد از
آب ، بابا ، حسین می باشد

عبد دربار تو شدیم حسین
ما گرفتار تو شدیم حسین


چه صفا دارد این گرفتاری
روزها دارد این گرفتاری

ریشه در اشک های لیلای
کربلا دارد این گرفتاری

گر مقرب شوی تو پشت سرش
هی بلا دارد این گرفتاری

ابروی یار کار خود بکند
شهدا دارد این گرفتاری

خواه ناخواه عاقبت راهی
تا منا دارد این گرفتاری

گره خورده دلم به زلف حسین
مانده ام زیر دین لطف حسین


با تو بودن ضرر نخواهد داشت
این طریقت خطر نخواهد داشت

طالب تیغ تو شود هر کس
احتیاجی به سر نخواهد داشت

تو نخواهی اگر بدون شک
التماسم اثر نخواهد داشت

ننشینی تو روبروی کسی
در غمت چشم تر نخواهد داشت

هر که یک بار آمده حرمت
از جهنم گذر نخواهد داشت

آرزوی تمام مایی تو
پدر نه امام مایی تو


دامنت را به دست ما برسان
عطر سیبی به این هوا برسان

تا نمردیم تا جوان هستیم
پای ما را به کربلا برسان

وقت هیئت بیا به دنبالم
نوکرت را به روضه ها برسان

تربتی هم بیار همراهت
و بر این زخم دل شفا برسان

من که بی آبرویم ای ارباب
آبرویی به این گدا برسان

اعتبارم فقط غلامی توست
افتخارم فقط غلامی توست


گل زهرا فقط تو را دارم
من تنها فقط تو را دارم

هم به عقبی تویی هوادارم
هم به دنیا فقط تو را دارم

خواب دیدم به شام اول قبر
من در آنجا فقط تو را دارم

همه جز تو مرا رها کردند
خوب...حالا فقط تو را دارم

گفتی از من جدا نشو ، نشدم
گفتم آقا فقط تو را دارم

اینکه من نوکرت شدم صد شکر
خاکبوس درت شدم صد شکر


گل ریحانه ی علی هستی
نمک خانه ی علی هستی

زینت و گوشواره ی عرشی
در یکدانه ی علی هستی

می شوی تو خود نبی ، وقتی
به روی شانه ی علی هستی

نفس فاطمه به تو جاری است
روح جانانه ی علی هستی

کوثر از گریه بر غمت پر شد
اصل میخانه ی علی هستی

مصطفی حنجر تو می بوسد
شبی هم دختر تو می بوسد
***رضا رسول زاده***


نویسنده سائل در شنبه 91/4/3 | نظر

اگر چه بال و پر ناتوانمان دادند
ولی برای پریدن زمانمان دادند

خبر دهید دوباره به بال فطرس ها
مجال پر زدن آسمانمان دادند

به احترام ملائک امانت حق را
به دست فاطمه ی مهربانمان دادند

بدون واسطه امشب کنار سجاده
تمام حُسن خدا را نشانمان دادند

قسم به بوسه ی لب های سبز پیغمبر
برای بردن نامت زبانمان دادند

امام سوم دنیا، امام عاشورا
اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا


برای آن که بیابیم ما خدایت را
گرفته ایم نشانی ردَپایت را

برای آن که به سمت خدایشان ببری
گرفته اند ملائک نخ عبایت را

و جبرئیل دلش تنگ می شد ای آقا
نمی شنید اگر یک شبی صدایت را

فرشتگان مقرب هنوز حیرانند
تو را به سجده درآیند یا خدایت را

زمین به دور خودش چرخ می زند تا که
نشان دهد به سماوات کربلایت را

امام سوم دنیا، امام عاشورا
اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

به بوم عشق به مژگان تر کشید تو را
به وقت نافله های سحر کشید تو را

نه از برای زمین ها و آسمان ها بود
فقط برای خودش بود اگر کشید تورا

تو را مشاهده کرد و اسیر رویت شد
که از جمال خودش خوب تر کشید تورا

تو مثل جام پر از عشق و عاشقی بودی
که زینب آمد و یکباره سر کشید تورا

برای آن که نشان زمینیان بدهد
سوار نی شدی و در سفر کشید تورا

امام سوم دنیا، امام عاشورا
اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا


تو آسمان بلندی و ما کبوتر ها
نمی رسند به بالای بامتان پرها

بدون بردن نام تو بی نتیجه بود
توسَل سر سجاده ی پیمبرها

شریعت از سخن تو حیات می گیرد
تویی که جاذبه بخشیده ای به منبرها

تو جای خود که قیامت کسی نمی داند
کجاست حدِّ نصاب مقام قنبرها

تو مثل کعبه‌ی سیّار آسمان بودی
که در طواف تو بودند جمله ی سرها

امام سوم دنیا، امام عاشورا
اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا


تو بی کران، تو بلندی، تو آسمان، تو صعود
تو آفتاب، تو دریا، تو آب هستی و رود

حکایت من و چشمم حکایت عبد است
حکایت تو و چشمت حکایت معبود

و قبل از آن که شود جبرئیل حاجی عشق
کبوتر حرمت بود و کربلایی بود

یکی ز گریه کنان مُحرمت موسی
یکی ز مرثیه خوانان ماتمت داود

به نیت همه‌ی خانواده پیغمبر
«حسین منی انا من حسین» می فرمود

امام سوم دنیا، امام عاشورا
اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا


رسیده است زمان غروب عاشورا
چه می کشد ز وداع تو زینب کبری

تو روی شانه‌ی جبرئیل منزلت داری
به زیر این همه نیزه چه می کنی آقا؟

میان این همه نیزه که رو به پایین اند
صدای زینب کبراست، می رود بالا

حسین توست بله، باورش اگر سخت است
مُرمّل بدماء و مُقطّعُ الأعضا

کنار چشم ملائک به سمت تو خم شد
گذاشت روی گلوی بریده لب ها را

امام سوم دنیا، امام عاشورا
اگر تویی هدف عشق خوش به حال خد
ا
***علی اکبر لطیفیان***


نویسنده سائل در جمعه 91/4/2 | نظر

تا آبشار زلف تو را شب نوشته اند
ما را اسیر خال روی لب نوشته اند

در اعتکاف گیسوی تو سالهای سال
مشغول ذکر و سجده و یا رب نوشته اند

در مسجد الحرام خم ابروان تو
مثل فرشتگان مقرب نوشته اند

در محضر نگاه الهی تو مرا
در خیل نوکران مهذَب نوشته اند

شبهای جمعه که دل من مست کربلاست
از اشتیاق وصل لبالب نوشته اند

با یک نگاه مادرت اینجا رسیده ایم
با این دلی که فاطمه مذهب نوشته اند

از هر چه بگذرم سخن دوست خوشتر است
ما را فدای دلبر زینب نوشته اند

من را که بی‌ قرار حرم می کنی بس است
اصلا مرا غبار حرم می کنی بس است


شرط نزول کوثر رحمت دعای توست
اصلاً تمام خلقت عالم برای توست

بالاتری ز درک تمام جهانیان
وقتی که انتهای جهان ابتدای توست

حتی نداشت روح الامین اذن پر زدن
آنجا که از ازل اثر رد پای توست

بی حب تو کسی به سعادت نمی رسد
رمز نجات اهل زمانه ولای توست

آسوده خاطران هیاهوی محشریم
وقتی رضای حضرت حق در رضای توست

فردوس ماست تا به ابد روضة الحسین
تنها بهشت اهل ولا ، کربلای توست

در آستانة تو کسی نا امید نیست
صحن امیر علقمه دار الشفای توست

از ابتدای صبح ازل فضل می کنی
ما را گدای دست اباالفضل می کنی


وقتی که هست دوش نبی آسمان تو
یعنی تو از پیمبری و او از آن تو

فرزند خویش را به فدای تو کرده است
بسته ست جان حضرت خاتم به جان تو

معلوم کرد نزد همه حرمت تو را
با بوسه های دم به دمش بر دهان تو

فرمود هفت مرتبه تکبیر عشق را
تا بشنود ترنم عشق از زبان تو

آوای «من أحب حسینا» وزیده است
هر روز پنج مرتبه از آستان تو

ما از در حسینیه جایی نمی رویم
هستیم تا همیشه فقط در امان تو

هر شب نشسته فطرس اشکم به راه عشق
آنجا که صبح می گذرد کاروان تو

این اشکها برای دلم توشه می شود
اذن طواف مرقد شش گوشه می شود


حال و هوای قلب من امشب کبوتریست
وقتی که کار صحن و سرای تو دلبریست

شبهای جمعه عکس حرم زنده می شود
تصویر رقص پرچم و گنبد چه محشریست

ما را اسیر عشق تو کرده، تفضلت
با این حساب کار شما ذره پروریست

با تربت تو کام دلم را گشوده اند
آقا ارادتم به شما ارث مادریست

در ماتم تو محفل اشک است چشم ما
اصلا بنای هیات ما روضه محوریست

ما سالهاست در غم تو گریه می‌کنیم
هم ناله با محرم تو گریه می‌کنیم
***یوسف رحیمی***


نویسنده سائل در جمعه 91/4/2 | نظر

گر چه از عشق فقط لطمه زدن را بلدیم
گر چه چندی است که بی روح تر از هر جسدیم

گر چه در خوب ترین حالت مان نیز بدیم
جز در خانه ی ارباب دری را نزدیم

روزگاری است که ما رعیت این خانه شدیم
سجده ی شکر بر آریم که دیوانه شدیم


از همان روز که حُسنش به تجلّی دم زد
از همان دم که دمش طعنه به جام جم زد

از همان لحظه که مهرش به دلم پرچم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

بنده ی عشقم و مجنون حسین بن علی
در رگم نیست به جز خون حسین بن علی

 
آسمان با طپش ماه تماشا دارد
قطره دریا که شود جلوه ی زیبا دارد

روح در جسم که باشد همه جا جا دارد
عشق با نام حسین است که معنی دارد

تا خدا هست و جهان هست و زمان هست و زمین
شب میلاد حسین است شب عشق همین


او رسیده که به داد دل غافل برسد
کشتی گمشده ی عشق به ساحل برسد

کاروانی که به ره مانده به منزل برسد
نمک سفره ی ما نُقل محافل برسد

به همان کس که به میزان خدا هست محک
هر کجا سفره ی عشق است حسین است نمک


شب شور است که شیرین و غزل خوان شده ام
خیس از بارش احسان فراوان شده ام

جان رها کرده و دل بسته ی جانان شده ام
مست جام رجب و تشنه ی شعبان شده ام

که شب سوم این ماه حبیب آمده است
باز از باغ خدا نفحه ی سیب آمده است


او همان است که احسان قدیمش خوانند
در مدینه همه آقای کریمش خوانند

صاحب جام بلایای عظیمش خوانند
پنجمین دشمن شیطان رجیمش خوانند

از ازل تا به ابد خلق خدا می دانند
ما همه بنده و این قوم خداوندانند


غم عشق است که آتش زده بر بنیادم
تا که در راه محبت بدهد بر بادم

من ملک بودم و فردوس نه آمد یادم
که من از روز ازل اهل حسین آبادم
 
منم آن رود که جز جانب دریا نروم
بر  دری غیر در خانه ی مولا نروم


ما که بر صاحب این عشق ارادت داریم
ما که انگیزه ی بر گشت به فطرت داریم

یک نفس تا به خدا بُعد مسافت داریم
باز هم در سرمان شور زیارت داریم

هرکه دارد سر همراهی ما بسم الله
هر که دارد هوس کرب بلا بسم الله

 
کربلا گفتم و دیدم جگرم می سوزد
آسمان دود زمین در نظرم می سوزد

گوییا معجر بانوی حرم می سوزد
دختری گفت که ای عمه سرم می سوزد

خیمه در خیمه دل اهل حرم شعله ور است
آتش سینه ی زینب ز همه بیشتر است
***محسن عرب خالقی***


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/4/1 | نظر

خوش به حال دل من مثل تو آقا دارد
بر سرش سایه ی آرامش طوبا دارد

با شما آبرویی قدر دو دنیا دارد
پای این عشق اگر جان بدهم جا دارد

آدم تو شده ام با تو سر افراز شدم
یعنی از موهبت داغ تو آغاز شدم


چه کسی گفت پریشان نشدن خوب تر است
مدیون لب جانان نشدن خوب تر است

دم به دم گریه ی باران نشدن خوب تر است
ظرف یک ثانیه توفان نشدن خوب تر است

هر کسی گفته غم نام ترا نشنیده
حرفی از سلسله احکام ترا نشنیده


قبل از اینکه برسی اشک همه در آمد
یعنی از معجزه ات کوثر دیگر آمد

بر سر بال و پر سوخته ها پر آمد
شاه از در نرسید این همه نوکر آمد

دست بر سینه به فرمان نگاهت دارند
سر روی آینه ی تربت راهت دارند


ما که هستیم ،تو را قلب خدا میخواهد
خوب ها هیچ که هر بی سر و پا میخواهد

اشک حاجت که بهانه است تو را میخواهد
پشت در هم بروی باز گدا میخواهد

چشم پر شرم کرم خانه خرابش بکند
وای یکبار شده یار خطابش بکند


ای مناجات پر از عاطفه های عرفه
دست بالا ببر ای مرد خدای عرفه

تا که شرمنده شود جای به جای عرفه
از صدای سخن عشق دعای عرفه

خوشتر از صوت دل انگیز ترا نشنیدیم
یادگاری است که در هیچ کجا نشنیدیم


من اگر در حرم روضه نبارم چه کنم
دست من نیست که از فصل بهارم چه کنم

از ازل خدمت تو  شد سر و کارم چه کنم
تا محرم شب و روزم نشمارم چه کنم

همه اجداد من آواره ی آل تو شدند
یک به یک ایل و تبارم همه مال تو شدند


وسط روز دهم زمزمه ی باران بود
جنگ بین همه ی کفر و همه ایمان بود

کار تو منجی انسانیت انسان بود
کار تو کار نبوده ست که کارستان بود

نور حق از افق خاک تو در می آید
فقط از دست تو این معجزه بر می آید


داغ چشمان تو گلهای معطر داده
کربلا سوخت ولی از نفست بر داده

دست هایت به خدا اکبر و اصغر داده
به سر نیزه بی حوصله هم سر داده

سر به داری که شبیه تو شود آخر کیست
هیچ کس پیش تو محبوب تر از زینب نیست


سر به زیرند پس از بی سریت گردن ها
بعد عریانی تو وای به پیراهن ها

خاک بر حال و به فردا به همه بعدا ها
تف بر این زندگی مرده  به این آهن ها

بعد تو هیچ  نداریم علم را بفرست
منتقم صاحب آن تیغ دو دم را بفرست
***علیرضا لک***


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/4/1 | نظر

باز از عرش غزل های مرا آوردند
شیشه ناب عسلهای مرا آوردند

باز آغوش در آغوش دلم را بردند
طعم شیرین بغل های مرا آوردند

باز هم هیئتیان من و جشن ارباب
باز هم بچه محل های مرا آوردند

باز هم کرببلا ، عشق ، زیارت ، ارباب
باز هم خیر العمل ها ی مرا آوردند

آنطرف وسعت من عرش حسین است ولی
این طرف حداقل های مرا آوردند

وسعت روز مرا روز جزا می آرند
چون مرا از سفر کرببلا می آرند


ناز این آینه پنج تنت کشته مرا
ناز زهرا و علی و حسنت کشته مرا

از عقیق یمنت زیر زبانم بگذار
جلوه سرخ عقیق یمنت کشته مرا

سجده بر نیزه تو روح مرا بالا برد
بخدا شیوه عاشق شدنت کشته مرا

دلبری کرده مرا پیرهن سبز حسن
منتها سرخی این پیرهنت کشته مرا

تو همان اشک منی؛ می روی و می آیی
که همین رفتن و این آمدنت کشته مرا

تو همان کشته عشقی که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که جهان خرم از اوست


بین اسماء خدا اسم شما شیرین تر
با شما خواندن اسماء خدا شیرین تر

چهارده چشمه شیرین شفا هست ولی
بخدا دست شما هست شفا شیرین تر

آی حاجی به غم زمزم ما لب تر کن
که به والله بود زمزم ما شیرین تر

سعی در کعبه شش گوشه نمودم اما
نچشیدم به جز این سعی و صفا شیرین تر

مانده ام تا که در خانه تان پیر شوم
چون بود میوه این کرببلا شیرین تر

میوه کرببلا خون شهید است شهید
عشق یک عالمه مدیون شهید است شهید

تو که یک گوشه چشمت غم عالم را برد
نم اشکت گنه حضرت آدم را برد

از بهشت تو چه گوییم که از روز ازل
روضه ات را که خدا خواند؛ جهنم را برد
 
شیشه عطر شما در دل آدم که شکست
عطر انفاس بهشتت دل آدم را برد

هر که از کرببلا رفت محرم را باخت
هر که در کرببلا ماند محرم را برد

زمزم کعبه پس از کرببلا شیرین شد
اشک ششماهه تو شوری زمزم را برد

کینه های عرب از بدر و حنین و احدت
ساربانی شد و انگشتر خاتم را برد

آه انگشتر تو دست جسارت افتاد
بعد از آن پیرهنت نیز به غارت افتاد
***رحمان نوازنی***


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/4/1 | نظر

هوای عشق به سر دارم و دلی شیدا
و چشمهای پر از شوق رو به خدا

هوای این دل مجنون چقدر طوفانیست
چقدر شور تلاطم گرفته چون دریا

از آسمان خدا بوی سیب می آید
که برده هوش تمام اهالی دنیا

زمین شهر مدینه چو عرش اعلاء شد
ز ازدحام ملائک به شادی آنها

نگاه خیره ی بالا به سمت خانه ی عشق
میان خانه دلی پر کشیده تا بالا

ببین دلی پدرانه تپید و شیدا شد
و مادرانه کسی گرم گفتن لالا

از آسمان خدا نور عشق تابیده
به روی دامن مادر حسین خوابیده


علی دوباره در آغوش خود قمر دارد
میان خانه ی خود دلبری دگر دارد

کرامت قدم نو رسیده باعث شد
که باز فطرس پر بسته بال و پر دارد

پیمبر از لب او شهد عشق می نوشد
نمی تواند از این جام چشم بر دارد

ز ازدحام گدایان مجال حرکت نیست
شنیده اند دوباره علی پسر دارد

برای سوره ی کوثر شکوه فجر آمد
فقط خدا ز دل فاطمه خبر دارد

کنار مهد حسین آمده حسن امشب
شبی که نخل امید دلش ثمر دارد

ز بوی سیب ، زمین ِخدا معطر شد
به آب،کشتی اربابمان شناور شد


پریده ایم به شوقی که آسمان باشی
و قطره ما و تو دریای بی کران باشی

مگر نگفته پیمبر حسین و مِنّی ، پس
تو باید اشهد ربانی اذان باشی

بعید نیست که اصلا حسین باشی و بعد
خدایگان دل بیقرارمان باشی

تو آفریده شدی این و آن گرفتارت
تو آفریده شدی عشق این و آن باشی

قسم به کعبه ی شش گوشه ای که تو داری
مدار شش جهتِ هفت آسمان باشی

تو سیدالشهدایی امام عاشورا
بعید نیست خداگونه جاودان باشی

امام کرب و بلایی و مثل مهتابی
خوشا به حال دل من که نعم الاربابی

تویی که جا به دلِ بی قرار ما داری
هزار عاشق و مجنون و مبتلا داری

تمام عرش خدا زیر پای تو چون که
 به روی دوش پیمبر همیشه جا داری

و باید این همه مجنون کنار تو باشد
چرا که حضرت عشقی و کربلا داری

تو خلق میکنی و جان تازه میبخشی
تو اختیار خدا گونه از خدا داری

فقط به عشق نگاه تو میزنم نفسی
تو اختیار نفسهای سینه را داری

زلا اشک دمت آب زندگانی شد
تویی که کشته ی اشکی و چشمه ها داری

قسم به عشق ز عشق تو دل خدایی شد
به یک اشاره ی چشم تو کربلایی شد
***مسعود اصلانی***


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/4/1 | نظر

پای قلم دوباره رسیده سر قرار
ای آسمان به دفتر شعرم غزل ببار

تندیس دلربائی و ای منتهای عشق
لطفی کن و به خانه ی چشمم قدم گذار

امشب برای بوسه به جای قدوم تو
قلب فرشته ها همه بی تاب و بیقرار

در پای گاهواره ی تو فطرس ملک
دل در دلش نبود و نگاهش به انتظار

بالی شکسته دارد و چشمان ملتمس
گشته دخیل روی تو ای یار گلعذار

آنقدر بال و پر روی قنداقه ات کشید
آخر شفا گرفت ز دستانت ای نگار

بنگر چگونه دور تو پرواز می کند
آری خدا به خلقت تو ناز می کند


در پیش ماه بس که زلال و منوری
شایسته تر به گفتن الله اکبری

در برق چشمهای شما هیبت علی است
پیوستگی بین دو ابروت حیدری

خیره شده به سمت شما چشم عرشیان
وقتی به خواب ناز در آغوش مادری

باید پدر عقیقه کند هرچه زودتر
از ترس چشم زخم و نظر بس که محشری

هر چند این قبیله همه نور واحدند
اما حسین فاطمه تو چیز دیگری

گاهی تو دلبری کنی و لحظه ای حسن
خورده به پای نام شما مهر دلبری

مادر همیشه همدم تنهائی تو بود
سرگرم در سرودن لالائی تو بود


هر دم در آستانه ی عشقت گدا شدم
از معصیت رها شدم و با خدا شدم

معجون شیر مادر و اشک عزایتان
بر جان من نشست و به تو مبتلا شدم

آندم که تربت تو به کامم گذاشتند
دلداده ی تو و غم کرب و بلا شدم

با واژه های (بر لب خشکیده ات سلام)
با ماجرای تشنگی ات آشنا شدم

هر دفعه بر در تو زمین خورده آمدم
در زیر پرچم و علمت باز پا شدم

دیدم که بسته شد در رحمت بر روی من
وقتی بقدر یک نفس از تو جدا شدم

رویای بیکرانه و شیرین هر شبی
آقای ذره پرور و سالار زینبی


برروی برگ برگ غزل جای شبنم است
اشکت به زخمهای دلم مثل مرهم است

زهرا نگاه کرده به من نوکرت شدم
جنس دل و تراشه ی این سینه از غم است

دار و ندارتان همگی خرج من شده
گر جان دهیم پای عزاداریت کم است

اینجا چه خوب باشی و بد راه می دهند
طرز خرید کردن ارباب درهم است

هر ساله شال و بیرق و پیراهن سیاه
چشم انتظار دیدن ماه محرم است

نقش است بر کتیبه ی دل شهر محتشم
(باز این چه شورش است که در خلق عالم است)

(مسلم)بگو به فاطمه دل زیر دین توست
 این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
***هاشم طوسی***


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/4/1 | نظر

روز الست ، روز ازل ، لحظه های عشق
روزی که آفریده شد عالم برای عشق

روزی که آفرینش گیتی تمام شد
آغاز شد به دست خدا ماجرای عشق

بودیم گرچه در دل سر گشتگان ولی
کم کم شدیم بین همه آشنای عشق

چشمی میان آن همه ما را سوا نمود
دل را ربود و داد دلی مبتلای عشق

دستی به روی شانه مان خورد و ناگهان
ما را صدا نمود کسی با صدای عشق

روز الست لحظه ی آغاز عاشقی
ما را خدا نمود اسیر خدای عشق

عکس خدا نشسته بر آیینه هایمان
روز ازل حسینیه شد سینه هایمان


هستی بهانه بود که سِرّی بیان شود
مستی بهانه بود که ساقی عیان شود

خلقت ادامه یافت و رازی گشوده شد
تا معنی وجود زمین و زمان شود

با دست غیب وق ظهورت نوشت عشق
وقتش رسیده نوبت دیوانگان شود

قلب مدینه میطپد از خاک پای تو
جاروکش همیشه ی این آستان شود

حتی بهشت با سر مژگان رسیده است
تا قبله گاهِ وسعت هفت آسمان شود

تو حیدری ، تو فاطمه ای ، تو پیمبری
سوگند بر خدا که خداییش محشری


بی تو هزار گوشه ی دنیا صفا نداشت
اصلاً خدا بدون تو این جلوه را نداشت

گیرم هزار کعبه خدا خلق می نمود
چنگی به دل نمیزد اگر کربلا نداشت

حتی ز معجزات مسیحا خبر نبود
مشتی اگر ز خاک قدوم شما نداشت

به تو هوای خانه ی زهرا گرفته بود
اینقدر جلوه جاذبه ی مرتضا نداشت

شکر خدا که خانه تان هست روی خاک
ور نه زمین ِتیره که دارالشفا نداشت

مجموعه ی خصائل بی انتها شدی
یک جا تمام سلسله ی انبیا شدی

گیرم بهار نیست دمی جان فزا که هست
گیرم بهشت نیست غبار شما که هست

بر خشت خشت کعبه نوشتند با طلا
گیرم که قبله نیست ولی کربلا که هست

در ازدحام خیل گدا جا اگر کم است
تشریف آورید دو چشمان ما که هست

جایی اگر نبود خدا را صدا کنید
باب الجواد و سایه ی ایوان طلا که هست

کوتاه است سقف عالم اگر وقت پر زدن
غم نیست روی گنبد و گلدسته ها که هست

خوش گفته اند قطره که دریا نمی شود
هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود


تو آمدی و قیامت کبری رقم زدی
بر تارُک همیشه ی عالم علم زدی

میخواستی که رَشک بَرَند دیگران به من
زلف مرا گره به نسیم حرم زدی

حس می کنم میان دلم بوی سیب را
از آن زمان که در حرم دل قدم زدی

می خواستی که شعله بگیریم بی امان
آتش به جان هر غزل محتشم زدی

با شیر ، طعم روضه تان را چشیده ام
وقتی سری به چشم ترِ مادرم زدی

مجنون کچه های غمم دست من بگیر
دل تنگ دیدن حرمم دست من بگیر


تو تشنه و دریغ ز یک جرعه آب، آه
تو تشنه و تمامی صحرا سراب، آه

در زیر نیزه های شکسته نهان شدی
با زخم های تازه تر و بی حساب، آه

یک سوی صدای العطش آرام میرسید
یک سو صدای هلهله ها در شتاب، آه

یک سو صدای ضجه ی زینب بلند بود
یک سو صدای مادرت اما کباب، آه

یک سو علم به خاک و علمدار غرق خون
یک سو به روی نیزه عزیز رباب، آه

کم کم نگاه بر بدنت سخت میشود
کم کم نفس زدنت سخت میشود
***محسن عرب خالقی***


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/4/1 | نظر

برسانند اگر تربت دلداران را
در می آرند ز هر دلهره بیماران را

همه سرمایه ی یک اهل کرامت کرم است
احتیاجی به دِرَم نیست ، کرم داران را

یوسف آن است که از تخت تنزل نکند
بارها گر بفرستند خریداران را

در بهشت تو چرا حرف جهنم بزنیم
قلم عفو بگیرید گنه کاران را

سر که گرم است پی کار تو دل هم گرم است
باز دلگرم تو کردند سر ِیاران را

کورتر کن گره ام را ، نکند باز کنی
وا مکن از سر خود جمع گرفتاران را

گریه تا هست حرام است نماز باران
چه خیالی است بگیرند اگر باران را

بعد از این پیرهنی با یقه ی تنگ مپوش
خون مکن این جگر سرخ ِهواداران را
*
رب الارباب شد ، الله صفاتی که رسید
شد حسین ابن علی جلوه ی ذاتی که رسید

بود منظور همان گریه برای ارباب
اندر آن ظلمت شب آب حیاتی که رسید

ظاهرش کرب و بلا ، باطنش عرش الرّحمان
اذن معراج شد آن برگ براتی که رسید

کرمت دست نینداخت مرا دست گرفت
طیب الله به کشتی نجاتی که رسید

بیشتر از همه تو گردن ما حق داری
به دلیل همه ی این برکاتی که رسید

لبم از مهریه ی فاطمه سیراب نشد
تشنه تر کرد مرا آب فراتی که رسید
*
بال فطرس به عنایات تو پر میگیرد
تا غلام تو شود بال سفر میگیرد

دل ما خرج که شد قیمت آن بالا رفت
سنگ در کنج حرم ، قیمت زرّ میگیرد

بهترین سود همین است که در چشم تر است
به تو دل میدهد و چند گُهر میگیرد

چقدر زود در ِ خانه ی تو ریخته اند
وقت خیرات ، گدا زود خبر میگیرد

بین فرزند و غلامت نگذاری فرقی
کرم تو همه را مدِّ نظر میگیرد

چقدر فاطمه تشنه ست در این ششماهه
انَاالعطشان تو انگار جگر میگیرد
*
اَرنی گفتنم از هر سخنم می آید
ولی از سمت تو هر بار لَنی می آید

کاروان راه مینداز ، بمان تا برسم
دارد از راه اُویس قرنی می آید

تا زمین های یمن مِهر علی را دارند
به قنوت تو عقیق یمنی می آید

کرم ذاتی دست تو از آن جانب در
قبل هر گونه عرق ریختنی می آید

رنگ هرآنچه ببافد به تنت سرخ بُود
به تو از فاطمه هر پیرهنی می آید

پیرهن نیز به جسم تو افاقه نکند
به تو انگار همان بی کفنی می آید
***علی اکبر لطیفیان***


نویسنده سائل در چهارشنبه 91/3/31 | نظر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
<