ابزار تلگرام

تیک ابزارابزار تلگرام برای وبلاگ

تاسوعا - تیشه های اشک - پایگاه اشعار مذهبی ، اشعار مداحی، اشعار آئینی
سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران

قالب وبلاگ

codebazan

تیشه های اشک - پایگاه اشعار مذهبی ، اشعار مداحی، اشعار آئینی

درباره ما


پایگاه تخصصی اشعار آئینی و مذهبی

نویسندگان

آمار بازدید وبلاگ

بازدید امروز :1015
بازدید دیروز :1297
کل بازدید ها :4868910

در محضر قرآن

سوره قرآن

در محضر شهداء

وصیت شهدا

مهدویت

مهدویت امام زمان (عج)

مطالب اخیر

لینک دوستان

آرشیو مطالب

عاشورا

دانشنامه عاشورا

احادیث موضوعی

حدیث موضوعی
تیشه های اشک - پایگاه تخصصی اشعار آئینی تیشه های اشک - پایگاه تخصصی اشعار آئینی تیشه های اشک - پایگاه تخصصی اشعار آئینی

آب می خواهد چه کار؟ آب آورش را پس دهید
آی مردم ! زود عموی دخترش را پس دهید

دست هایش را چرا در زیر پا انداختید؟
زودتر آن سایه بان خواهرش را پس دهید

لشگر ِ بی آبرو ، این آبرو ریزی بس است
مشک ، یعنی آبروی مادرش را پس دهید
ادامه مطلب...

نویسنده حبیب در چهارشنبه 93/6/19 | نظر

السلام ای فکر فرداهای من
پیشواز روز عاشورای من

السلام ای غمزه ی کاری شده
عشوه ی از قبل معماری شده

ای خدای زارعان کشت ها
ای به مسجدهای مردم خشت ها
ادامه مطلب...

نویسنده حبیب در شنبه 93/3/10 | نظر

 دریا به موج زلف کمندش اسیر بود
آب شریعه تشنه ی کام امیر بود

مشکی به عمق دید حرم روی دوش داشت
حتّی فرات پیش نگاهش حقیر بود

یک آبگیر غلغله از روبهان پست
پیش یلی که اصل و تبارش ز شیر بود
ادامه مطلب...

نویسنده حبیب در دوشنبه 92/8/13 | نظر

نوشته اند سنان ها به تو امان ندهند
نوشته اند که ره را به تو نشان ندهند

نوشته اند به یک دیده بنگری همه را
نوشته اند دو روزن به آسمان ندهند
ادامه مطلب...

نویسنده حبیب در چهارشنبه 92/2/18 | نظر

تیغ در بین دو ابروش به هم برگشته
آنکه ابروش چنان تیغ دو دم بر گشته

بس که موزون و تراز است به چشمم انگار
پیش بالاش بلندای علم برگشته

رد پایش طرف آب چرا این گونه ست؟
یک قدم رفته به پیش و دو قدم برگشته

خوب دقت کن از این طرز قدم ها پیداست
که به کرات سرش سمت حرم برگشته

چقدر تیر که تا سینه ی او آمده و
دختری خورده به عباس قسم... برگشته

از سر یوسف و تا آخر قرآن تنش
آیه ی کوته دستان قلم برگشته

تیغ وا کرده دو ابرو وسط پیشانیش
آنکه ابروش چنان تیغ دو دم برگشته
***مهدی رحیمی***


نویسنده حبیب در شنبه 91/12/5 | نظر

قحط آب است و صدف از رنگ گوهر شد خجل
هم ز مادر، طفل و هم از طفل، مادر شد خجل

کافرى از بس که زان مسلم نمایان دید، دین
سر به پیش افکند و در پیش پیمبر شد خجل

هاجرى زمزم پدید آورد و طفلش تشنه بود
سعى بى حاصل شد و زمزم ز هاجر شد خجل

با عمو مى گفت طفل تشنه کام خود ولیک
سر فرازم کن رباب از روى اصغر شد خجل

مشک خالى و دلى پر از امید آورده بود
و ز رخ بى آب و رنگش آب آور شد خجل

سخت، سقا بهر آب و آبرو کوشید لیک
عاقبت کوشش ، ز سعى آن فلک فر، شد خجل

مایه آن پایه همت ، گشت نومیدى ز آب
و ز لب خشکیده او، دیده تر، شد خجل

کام پور ساقی کوثر نشد تر از فرات
وز رخ ساقی کوثر، حوض کوثر شد خجل

زان طرف ، عباس از طفلان خجل ، زین سو، حسین
آمد و دید آن فتوت ، از برادر شد خجل

خواست ، برخیزد به پا بهر ادب ، دستى نبود
و آن قیامت قامت ، از خاتون محشر شد خجل

ریزش اشکت کند ((انسانیا)) این سان سخن
بى سخن زین درفشانى در و گوهر شد خجل
***استاد حاج علی انسانی***


نویسنده سائل در جمعه 91/2/15 | نظر

چون زل زدن آخر شیری به شکارش
در بین دو ابرو گِرهی خورده به کارش

آن تیر که رفته ست گره را بگشاید
خود نیز گره خورده به چشمان خمارش

از دور حرم ماه پریشان طرف آب
خارج شده از محور دوّار مدارش

من در عجبم ماه چرا در وسط روز
بر آینه‌ی علقمه افتاده گذارش!

تذهیب دو تا چشم و دو ابروی معلّا
قرآن به سخن آمده با نقش و نگارش

طوفان مهیبی ست که تا چشم ببیند
تیراست که از دور می آید به مهارش

بی دست و سر و چشم ولی باز می آید
انگار که بامرگ به هم خورده قرارش!!!
***مهدی رحیمی***


نویسنده سائل در یکشنبه 91/2/10 | نظر

رخصت بده از داغ شقایق بنویسم
از بغض گلوگیر دقایق بنویسم

میخواهم از آن ساقی عاشق بنویسم
نم نم به خروش آیم و هق هق بنویسم

دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
"

در هر قدمت هر نفست جلوه ی ذات است
وصف تو فراتر ز شعور کلمات است

در حسرت لبهای تو لبهای فرات است
عالم همه از این همه ایثار تو مات است

از علقمه با دیده ی خونبار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"


سقا تویی و اهل حرم چشم به راهت
دل ها همه مست رجز گاه به گاهت

هر چند تو بودی و عطش بود و جراحت
دلواپس طفلان حرم بود نگاهت

سقای ادب جلوه ی ایثار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

افتاد نگاه تو به مهتاب دلش ریخت
وقتی به دل آب زدی آب دلش ریخت

فرق تو شکوفا شد و ارباب دلش ریخت
با سجده ی خونین تو محراب دلش ریخت

صد حیف که آن یار وفادار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"


انگار که در علقمه غوغا شده آری
خونبار ترین واقعه بر پا شده آری

در بزم جنون نوبت سقا شده آری
دیگر پسر فاطمه تنها شده آری

این قافله را قافله سالار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
"

ای علقمه از عطر تو لبریز، برادر
ای قصه دست تو غم انگیز، برادر

بعد از تو بهارم شده پاییز، برادر
برخیز! حسین آمده برخیز! برادر

عباس ترین حیدر کرار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

***حسین علاء الدین***


نویسنده سائل در پنج شنبه 91/2/7 | نظر

هیچ دلی عاشق و دچار مبادا
عاقبت چشم ، انتظار مبادا

می‏روی و ابرها به گریه که برگرد
چشم خداوند اشک بار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
این خبر سرخ ناگوار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
آینه با سنگ در کنار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
وعده ی دیدار بر مزار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
تشنه لب مست بی قرار مبادا

شیهه اسبی شنیده می شود از دور
شیهه اسبی که بی سوار مبادا

این طرف آهو دوید آن طرف آهو
دشت در اندیشه ی شکار مبادا

وسعت دشت است و وحشت رم اسبان
غنچه ی سرخی به رهگذار مبادا

زندگی سبز و مرگ سرخ مبارک
دشت پر از لاله بی بهار مبادا

عالم کثرت گشود راه به وحدت
هیچ به جز آفریدگار مبادا
***فاضل نظری***


نویسنده سائل در جمعه 90/11/21 | نظر

وقتی گدایی را پناهی نیست دیگر
جز کوچه ی چشم تو راهی نیست دیگر

جز تو به حاجت ها الهی نیست دیگر
این جذبه ها خواهی نخواهی نیست دیگر

تو شمعی و گرمای تو پروانه پرور

مشکت به دوشت  بود و اشکم را گرفتی
ماهی و از خورشید هم غم را گرفتی

بی شک یداللهی که پرچم را گرفتی
دادی دو دستت را دو عالم را گرفتی

تا که بریزی زیر پای شاه بی سر

جنگاوری ات را ز بابا می شناسی
ام البنین را عبد زهرا می شناسی

وقتی برادر را تو آقا می شناسی . . .
...از هر کسی بهتر خودت را می شناسی

تو ناشناسی مثل شب تا روز محشر

آمد سکینه از عمویش خواهشی داشت
اشکش شبیه دست گرمش لرزشی داشت

ای مرد طوفانی نگاهت بارشی داشت
کم کم که موج سینه ات آرامشی داشت

در فکر دریا رفتی و لب های اصغر

گفتی به آقایت که خون است آخر کار
لیلای من فصل جنون است آخر کار

انا الیه راجعون است آخر کار
حالا که می دانم که چون است آخر کار

اول به دستم تیغ میدادی برادر


از تشنگی گرچه نگاهت تیره می شد
اما همینکه سمت لشکر خیره می شد

با تار و مار تیر مژگان چیره می شد
این منزلت باید برایت سیره می شد

تا که کسی چشمش نیفتد سوی خواهر

شق القمر شد که سرت بر شانه افتاد
انگار از فرق اناری دانه افتاد

از روی اسبت پیکرت مردانه افتاد
یعنی سه پر در چشم پر پیمانه افتاد

با صورتت افتاده ای بر پای مادر


ای کاش چشم درهمت درهم نمی شد
پشت حسین و خواهر تو خم نمی شد

دیگر به معجرها گره محکم نمی شد
گیسوی سرخت روی نی پرچم نمی شد

می ماند اگر دست علم گیرت به پیکر
***محمد امین سبکبار***
*اجر شده توسط حاج منصور ارضی - شب تاسوعا 90 *


نویسنده سائل در یکشنبه 90/9/13 | نظر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
<